و در دستان تو بود که من دوباره روییدم.
تو همانی که مرا به صبح می راند ومن تو را نمی دیدم.......
با همان دستهایی که مرا تا صبح آورد.
توراست میگفتی.....!
من از آسمان آبی چیزی در نیافته بودم.
جز اینکه سر را به زیر نیافکندم تا تورا در زمین جستجو کنم....
جز اینکه آسمان من هیچ گاه آبی نبود.......
تولدی دیگری در راه بود اما من آسمان را زادگاه خود میدانستم........
بی آنکه نمی دانستم ریشه دل من در خاک دستهایت خواهد رویید....
ندانستم کسی تاب سرمای وجودم را ندارد جز دستان پاک و گرم تو...
ودر دستهای تو بود که من دوباره روییدم..
واین جا بود که آسمان را آبی تر از همیشه دیدم در پیش رویم........
و به پاس چشم باز کردنم جشنی به پا خواهم کرد.....
که میهمان آن جشن تنهای تنها تو هستی ورها از هر تعلقی به تو اعتقاد
خواهم داشت فقط به تو.....
تویی که مثل گلهای پاک بی خار بودی اما نگاهت خاری شد در وجود من
که لذت بخش ترین زخمها را به من عطا کردی زخم عشق....!!
وپناهگاه من شدی در زیر چتر نگاهت که مبادا گزندی برسد از چشمهای بد به این
ناتوان پر هوس.........!!
وحتی بادها هم دستانت را به ویرانی نبردند واین هم خانه بی مهرت بود که تورا
ویران ساخت.
ومن اشتباه کردم که گونه هایم فرودگاهی برای بوسه هایت نشد...
و آه وصدها دریغ که قدر ندانستم وآشیانه ام را ویران ساختم..
من خود دستانت را ویران کردم وبادها مقصر نبودن....!؟
واشکهای سردت بر آن نشست دیگر گرمای دستانت را چگونه باز گردانم به وجود
سرد من......گاهی پشیمانی سودی ندارد ........اما من پشیمانم..........
من خود تباه کردم هر آنچه که برای من ساخته بودی.....
تویی که مثل یاسهای پاک بی خار پر از عطوفت بودی .
اشکهای سرد پر افسوس حاصلی ندارد ودیگر تو رفته ای وآسمان دیگر آبی
نبود.........

با تشکر:میثم